تبليغاتX
آغوش
گل

الهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القران

خداوندا دوستانی دارم که در اعماق قلبم

جای دارند آنان شایسته محبتند و یادشان مایه آرامش

است. در میان خلق .معدن خیرند و دارنده

پاکترین خصوصیات پس ای خدای من آنان را

اکرام کن و بر صفات نیک آنان بیفزای و این     ایام را برای

آنان با سر بلندی و سعادتمندی در دنیا و آخرت

همراه بفرما          (آمین)

   تقدیم به تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط | 
من خدا رو حس کرد.زمان بود و نبود. زمین خاکی بود و اسمان تا بی نهایت آبی و احساس تنهایی. و ستاره ها که در تاریکی گم شده بودند.صدای برگهای سپیدار روبروی اتاقکم روحم رو اشوفته میکرد.

دلم را میبرد

در حالتی از تنهایی حسی گنگ مرا میربود.

دلم چیزی طلب میکرد مثل یه دوست یه همراه

انگار کسی به من گوش میداد با او حرف زدم بی انکه ببینمش حضور داشت

و من احساس بودن اونو لمس میکردم گفتم

خدایا میدونم که منو میبینی میدونم که منو میشنوی احساست میکنم

      چگونه این حال عجیبو تعریف کنم

درعمق تاریکی .نگاهت به منه.صدامو میشنوی

   این حال خوش رو چطور بیان کنم

کی باورش میشه که من تورو حس کردم در یک لحظه بودنتو لمس کردم

کی باورش میشه من با تو ملاقات داشتم  .چیزی بخواه. و کاری بکن .

حرفی بزن .

   اما اون صدای نزدیک به من گفت

چیزی نگو . کاری نکن . حرفی نزن

لحظه ای که او را حس کردم  روحم بیتاب بود ذوقم سر میرفت

دلم مثل کبوتری پرپر میزد میخواستم فریاد بزنم تو چقدر زیبایی.

قلبم از عشق به همه موجودات پر شده بود .

انگار هیچ لکه و جوهری بر دلم ننشسته بود همه جا سپیدی بود.

نور میباریدو میبارید . حال خوشی بود دلم میخواست این حالرو با همه مردم دنیا قسمت کنم

در ان حال سوزو گداز گفتم  خدایااین اتش شعله ور را چگونه خاموش کنم؟

کسی به من گفت :نترس! از این بی تاب تر شو در حال شیدایی

رسواتر شو در هوای دیوانگی دیوانه تر شو ناگهان متحول شدم

دیدم در اسمان هفتمم جایی که زمین از من دور است و دستش به من نمیرسد

روشنایی محض بودناگهان  کسی به من گفت

همه تعلوقات رو رها کن بیا بالا: از اینجا شکوه زمین را با هم ببینمم

من دستم را به او دادم و با هم نگاه کردیم من خانوادهام را دیدم که در حال

گریستنن   گویا من مرده بودم

و دوستانم و انهایی که دورا دور مرا میشناختند و مرا دعا میکردند تا به سلامت به زمین برگردم

در حال تماشا بودم که احساس کردم دلم تنگ شده برای مادرم پدرم

و خانواده ام و با صدای بلند فریاد زدم من اینجام

که دستی از پشت مرا هل داد و چند لحظه بعد اولین تصویربعداز به هوش امدن لبخند مادرم بود و صورت ماه خانواده ام و دوستانم از پشت پنجره

    خدایامن لیاقت اسمان هفتم را نداشتم چون ان حال سوزو گداز را به محض دیدین اشک مادرم فراموش کردم

من برای تو نوشتم خدای من چقدر دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 13:5  توسط | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 18:22  توسط | 
 

 روزها امدند و رفتند           

                               اما تو را ندیدم

صبح حال و هوای تو را دارد غریبه !

وقتی که از راه می رسی 

                                     و من بی خبر از بازگشت تو

با کوله باری از خاطره به جاده های انتظار

                                                          خیره میشوم

                    تا شاید تو را ببینم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 21:19  توسط | 
 

   وقتی به خود عشق می ورزی" احساس میکنی که مردم بسیار و بسیاری

را دوست داری.

و آرام آرام این فضای دوست داشتن سایرین حجیم و حجیم تر میگردد.

روزی ناگهان در خواهی یافت که هستی را در این فضا جا داده ای .

onceyou are in love with yorself you start feeling in love with many

people and by nad by that space

becomes bigger and bigger .one day you suddenly find that the whole of existence

                                           is included in it.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 19:4  توسط | 

 

 در میان هر سیب دانه ها محدود است

 در دل هر دانه سیبها نا محدود

 چیستانی ایست عجیب

   دانه باشیم نه سیب

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 22:43  توسط | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:59  توسط | 
   ای که دوری از منو یاد منی

     باخبر باش که دنیای منی    

                                            شادیت شادی من

                                           غصه ات غصه ی من

قلب من خانه ی تو

خانه ات قبله ی من  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:57  توسط | 
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:52  توسط | 
به هزارو یک ترفند شاخه گل مصنوعی را در میان گلهات جا دادم و در دفتر

خاطراتت نوشتم تورا دوست خواهم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده

شود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:48  توسط |